سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
هی تاکسی - شب شعر
[ و گفته‏اند حارث بن حوت نزد او آمد و گفت چنین پندارى که من اصحاب جمل را گمراه مى‏دانم ؟ فرمود : ] حارث تو کوتاه‏بینانه نگریستى نه عمیق و زیرکانه ، و سرگردان ماندى . تو حق را نشناخته‏اى تا بدانى اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانى پیروان آن چه مردمانند . [ حارث گفت من با سعید بن مالک و عبد اللّه پسر عمر کناره مى‏گیرم فرمود : ] سعید و عبد اللّه بن عمر نه حق را یارى کردند و نه باطل را خوار ساختند . [نهج البلاغه]

هی تاکسی، سلام، ببخشید مستقیم؟
سمت بهار، کوچه گل، منزل نسیم
اصلاً‌ چقدر می‌شود آقا حساب کن
دربست تا جلوی در شابدالعظیم
از انتظار خسته شدم دیر می‌شود
دارد دوباره حال دلم می‌شود وخیم
می‌دانی از کی آمده‌ام ایستاده‌ام؟
قبل از اذان صبح، حدود چهار و نیم
مثل همیشه ساعتمان خواب رفته بود
مثل همیشه باز همان جفت یاکریم
.
.
.
دارد دوباره رفتن من دیر می‌شود
دارد دوباره ... باز همان قصه قدیم
.
.
.
دارد کسی برای دلم بوق می‌زند
هی تاکسی، سلام، ببخشید مستقیم؟



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 2/12/89::: ساعت 12:22 صبح نظرات دیگران: نظر